بهار را دریابیم
امروز دست یکی از دوستان کتاب شعری دیدم به نام آخرین نگاه از علی آقا بخشی مثل اینکه تو رودروایستی خریده بود ولی چندتا شعر خیلی خوب داشت یکیشون رو گذاشتم که شما هم بخونید:
ترا هر روز می بینم در آن کوچه
تو با ناز و آن عشوه
و با آن زلف آشفته
پریشان میکنی مارا
تو با آن چشم زیبایت
تو با آن قوس ابرویت
و با آن تیر مژگانت
نشانه می روی ما را
تو با آن غنچه لبخند
تو با آن روی چون گلبرگ
و با آن قامت چون سرو
گل افشان می کنی مارا
ترا هر روز میبینم در آن کوچه
گهی خندان گهی چون شمع آشفته
تو با آن شعله گرم نگاه خود
به آتش می کشی مارا
پاورقی: جهت اطلاع دوستانی که می خوان گیر بدن منظور من چی بوده، باید بگم منظور من یکی از گربه های کوچه بوده.
امروز روز خوبی نبود به هرکی رسیدم یک غری زدم الان هم اخمالو نشستم پشت کامپیوتر .
خدا به دوست های خوب ما عمر بده که تحمل می کنن به خودم هم بگه که با خودم چی کارداره ![]()
حافظم باهام قهر بود این شعر و به زور ازش گرفتم.![]()
ایدل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج بصد حشمت قارون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان چند و چند از غم ایام جگر خون باشی
حافظ
اگر چند تو را سیم
از این ساز گسسته
بزن این زخمه،
اگرچند دراین کاسهی طنبور
نماندهست صدایی
بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بردم راه به جایی.!!!
شفیعی کدکنی